مقام معظم رهبري پيشتاز اهداي نسخ خطي به آستان قدس رضوي
به گزارش روابط عمومي سازمان كتابخانهها، موزهها و مركز اسناد كتابخانه آستان قدس رضوي، يكي از وظايف اداره مخطوطات اين سازمان راهنمايي و تشويق مردم به اهداي نسخههاي خطي خود به بارگاه حضرت علي بن موسيالرضا(ع) است. همواره علاقهمندان و شيفتگان امامرضا(ع) نسخههاي خطي خود را به بارگاه ايشان تقديم كردهاند كه در اين ميان آيتالله خامنهاي رهبر معظم انقلاب در اهداي نسخههاي خطي پيشقدم هستند و نسخههاي با ارزشي به آستان قدس رضوي اهدا كردهاند. علاوه بر ايشان مرحوم آيتالله نخبه الفقهاء، شالفروشان، كلات ملايي، يوسفي، حجتالاسلام عادلي، خانواده كريمي توسط بيگزاده، دكتر صفي، حوزه علميه امام حسن مجتبي(ع)، جان پريش، راغب زغيب از لبنان، ناجي نصرآبادي، مكتب اميرالمومنين، اداره كل نذورات آستان قدس رضوي و تدبير از اهداكنندگان نسخه خطي در سال 89 به آستان قدس بودهاند.
گفتوگو با محمدمهدي رسولي درباره آخرين كتابش
هنوز از جنگ هيچ چيز ننوشتهايم
در مورد جنگ تحميلي به نظرم رسيد موضوع به قدري به شوخي نزديك شده است كه نويسندههاي نامدار جنگ هم با نوشتههاي جديد خود در حال انكار آثار گذشته خود هستند و اصلا آن نوع نوشتن و پرداختن آن سوژه را يك تقصير ميدانند و اين خيلي غمانگيز است. يعني سعي در برابر نديدن و سكوت درباره موضوعي كه تا قبل از اين با آن شناخته شدهاي. اين سكوت و عقبنشيني البته ربطي به وقايع سياسي ندارد بلكه به نظرم به يكسري مبدأ ذاتي برميگردد كه او
در سالهاي زندگي بهدست آورده است
امروز راوي جنگ ما شده است اخراجيها كه ي
حميد نورشمسي
تهرانامروز
محمدمهدي رسولي در روزگار ما بيشتر به عنوان نقاش شناخته شده است. نقاشي كه ميوه بهشتي اصليترين عنصر آثار اوست. رسولي اما در نقش داستاننويس و فيلمنامهنويس هم دست بلندي بر آتش دارد و نخستين رمان او «رقص بسمل» كه به گفته خودش حاصل 25 سال دغدغه او براي نوشتن است نيز گواه اين مسئله است. گفتوگو با رسولي به بهانه انتشار اين اثر از سوي انتشارات كتاب نيستان انجام گرفت كه در ادامه از نگاه شما ميگذرد.
شما به عنوان نقاش بيشتر از نويسنده شناخته شده هستيد. ميان محمدمهدي رسولي نقاش تا محمدمهدي رسولي نويسنده چقدر فاصله است و چقدر نگاه شما به اين دو كار شبيه و نزديك به هم است؟
به نظر خودم محمدمهدي رسولي هنوز هم بيشتر نقاش است [ميخندد] البته اگر بشود به صراحت گفت. من كلمات را به عنوان ابزار تصويرگري به كار ميگيرم و چون در كار هنرهاي بصري شكلهاي مختلفي براي روايت هست، مثلا در تابلو «كجاها احساسات بيشتر برانگيخته ميشود»، «افق طلايي كجاست» و «بخشهاي فرعي كجا هستند» به همين نسبت من در شعر و روايت هم سعي كردم شيوههاي گوناگون روايت را مهندسي كنم و قابل جستوجو است. رقص بسمل اولين رمان من است كه بعد از 25 سال انتشار آن وصال داد. 3 رمان را در طول اين سالها ميخواستم بنويسم، حتي طرح آنها را هم زدم ولي خوب امكانش ايجاد نشد و اين سومين آنهاست. البته اين ابوالمشاغل بودن من بود كه مكان استقراري به من نميداد كه بتوانم با نظم بنشينم و بنويسم اما با اين حال در همين كار هم حس من نقاشي كردن روي يك پالت بزرگ است اما به هر حال ذات اين روايت هم سرچشمه گرفته از مديوم تصوير است و اين عمدهترين نخ تسبيح متصلكننده آثار من به هم است.
در رقص بسمل هم نوعي تصويرگري داريم و زمان بهشدت بازيچه روايت قرار گرفته است. همچنان كه در يك اثر نقاشي ميبينيم، يعني از بين رفتن زمان كه حاصلش نزديك شدن به روايت شعرگونه است.
پس خط قصه نامشخص رقص بسمل هم ناشي از همين نوع روايت است؟
بله، مخاطب اين رمان نبايد به دنبال قصه و روايت خطي باشد. البته اين چيزي هم نيست كه من بگويم سبك من است. شيوهاي است كه به روايت جريان سيال ذهن نزديك است. احساس من اينگونه نبوده است كه اين شيوه را به داستانم حقنه و تحميل كنم. من داستان رقص بسمل را ابتدا هفت ماه به صورت خطي نوشتم ولي ناگهان متوجه شدم كه نوع روايت خطي متعلق به اين قصه نيست و همه نوشتهها را گذاشتم كنار و دوباره نوشتم. اين رمان كل ماجراي خودش را در 60 دقيقه روايت ميكند. يعني در يك ساعت همه اين اتفاقها جلوي چشم ميآيد و تازه به انتهاي رمان كه ميرسيم، متوجه ميشويم همين هم نيست و تنها چند دقيقه است كه قصه در آن در حال رخ دادن است.
خب داستاني كه در چند دقيقه بخواهد روايت شود، نميشود كه به صورت خطي روايتش كرد. اين قصه بالبال زدن آدمي است كه در همان لحظات پاياني عمر از راه خاطرات خودش را كشف ميكند و اين كشف و روايت آن نميتواند خطي باشد نه اينكه من بخواهم تحميل كنم. اساسا نميشود و من هم كه هفت ماه روايت خطي آن را دنبال ميكردم فهميدم كه كار نشدني است و خب حاصلش اينگونه شد كه به قول بعضيها كمي داستان روايت شاعرانه پيدا كرده است. من هيچ جاي رمان فرم بازي نكردم و اسير خوشآمدن از چيزي نشدم. خود داستان اصلا فيلتر خيلي خيلي بيرحمي داشت و عنصر سيالبودن ذهن راوي نميگذاشت كه چيزي به داستان اضافه يا تحميل شود.
يعني شماي نويسنده هم انگار اسير شيوه روايت خودتان نشدهاي در اين رمان؟
[ميخندد] بله. در اين رمان همه به مصيبت رقص بسمل دچار هستند و من هم به نوعي، يادم است دو سال از نوشتن رمان گذشته بود و من دوباره مشغول قلع و قمع آن از نو شدم و تازه اينجا بود كه فهميدم خودم هم مشغول بالبال زدن و پرپر زدن در داستانم هستم و يادم است كه به سيد مهدي شجاعي گفتم اگر داستان را از دست من نگيريد نميدانم سرنوشت آن چه ميشود. هرچند كه شما هرطور كه روايت كني، با آدمهاي قصه مانوس ميشوي و با آنها زندگي ميكني اما شكل و شيوه و خاستگاه داستان من را دچاروضعيتي كرده بود كه به آن رقص بسمل شدن ميگوييم.
رقص بسمل داستاني در حاشيه جنگ است سوژهاي كه اين روزها و سالها بدون اغراق كمتر دستمايه داستان ميشود. شما با چه انگيزهاي به سراغ اين سوژه رفتيد؟ چقدر ازقصدتان واقعي است؟
اين قصه شايد بخشهايش مستند باشد و برگرفته از تجربههاي شخص من و حضورم در جبهه، ولي كل قصه يك رخداد واقعي نيست اما اينكه چرا جنگ برميگردد به اينكه براي نوشتن درباره يك موضوع نوعي تحريك براي كشيده شدن به آن لازم باشد. مثلا در نقاشي عنصري است كه شما احساس ميكنيد يك رنگ بايد جايگاه ويژهاي پيدا كند، اين يك حس است و نه يك رويداد مهندسي شده. حسي است كه رويدادهاي پيرامونيات به سوي آن سوقت ميدهد. در رمان همين اتفاق رخ ميدهد با اين تفاوت كه رنگ اجتماعي موضوع و احساس نياز خودت بيشتر به چشم ميآيد و شما رفته رفته به سمت آن سوق پيدا ميكنيد.
در مورد جنگ تحميلي به نظرم رسيد موضوع به قدري به شوخي نزديك شده است كه نويسندههاي نامدار جنگ هم با نوشتههاي جديد خود در حال انكار آثار گذشته خود هستند و اصلا آن نوع نوشتن و پرداختن آن سوژه را يك تقصير ميدانند و اين خيلي غمانگيز است. يعني سعي در برابر نديدن و سكوت درباره موضوعي كه تا قبل از اين با آن شناخته شدهاي. اين سكوت و عقبنشيني البته ربطي به وقايع سياسي ندارد بلكه به نظرم به يكسري مبدأ ذاتي برميگردد كه او در سالهاي زندگي بهدست آورده است و حالا در برابر آن ناچار به موضعگيري و سكوت است. خاطرم هست در زمان نوشتن اين اثر و همزمان با جمعآوري و بازنويسي داستانهاي كوتاه جنگ خودم كه سالها قبل نوشته بودم با اين سكوتها و نيز رفتارهايي كه نشان از بياهميتي و بيتفاوتي نسبت به موضوع كارم داشت زياد مواجه ميشدم و همين موضوع آزارم ميداد. اين مقاومت در برابر پرداخت اين موضوع براي من مثل انكار اصل موضوع بود و نميتوانستم آن را بپذيرم. همين دو هفته قبل دوستي كه سرپرست يك تيم نويسنده بود به من ميگفت ضرورتي ندارد دفاع مقدس را با مصاديقش بياوريد. هدف نمايش رشادت است كه با مصاديق مهيا ميشود و من هيچگاه تا الان نفهميدم يعني چه.
اينكه بگوييم جنگي بود و تمام شد و حالا بياييد بگوييد بايد رشادت به خرج داد را من نميفهمم. همين دغدغهها بود كه من را به اين واداشت كه رمان دوم را شروع كنم. آن هم با موضوع همين زمزمهها و گفتوگوها كه امروز داريم ميبينيم. رماني براي بيان اين ابهام كه تويي كه در جنگ بودي و آنجا رشد كردي و به قول خودت آنجا دوباره متولد شدي چرا ميخواهي درباره آن سكوت كني و به سكوت بخواني.
جناب رسولي اين دغدغهها خيلي قابل اعتناست اما براي من و مخاطب شما جالب است كه چرا آنها را تنها بايد در رمان، داستان و نمايشنامههايتان بجوييد. انگار در نقاشيهايتان دغدغه ديگري داريد.
البته هر كدام ازاين دو هنر زبان بيان خود را دارند و به نوعي در نقاشيهاي من هم اين موضوعات ديده ميشود ولي با اين صراحت مدنظر شما، بله نيست. مثلا هيچ آدمي با كلاهخود و اسلحه در تابلوهايم نميآيد اما اتفاقي كه افتاده كمبود شديدي است كه ما در حوزه رمان و داستان داريم، تلاشهايي شده اما در زمانبندي و انتخاب آدمها جاي خالياي پر نشده است. در حوزه نقاشي در دفاع مقدس دوستان من زياد كار كردهاند و صريح هم كار كردهاند اما در حوزه روايت و زبان اين اتفاق نيفتاده است، اين موضوع براي خود من هم خيلي مهم بود و محور كار هم اصلا همين بود؛ روايت و نه جنگ.
ولي با اين وجود داستانهاي شما و اين رمان بسيار تصويري است و امضاي نقاشگونه شما را با خود دارد و انگار با خواندن آن به نمايش يك تئاتر يا ديدن يك تابلوي ظريف و پر كاراكتر دعوت ميشوي.
بله. به نوعي و به خاطر همين موضوع است كه وقتي مشغول يك كار داستاني ميشوم همه تلاش من به خلق آن معطوف ميشود اما سرنوشت داستان من و هر داستاني كه به اين شيوه تاليف ميشود را خود روايت است كه تعيين ميكند. در سه فصلي از رمان كه بهصورت خطي در سه سال قبل از اين نوشته بودم چنين اتفاق روايي رخ نميداد و آنچه حالا تصويري ديده ميشود حاصل نوع روايت است.
اما اين شكل از روايت كه مثل واگويههاي دروني يك آدم با خودش است علاقه شماست يا نوعي سبك و سياق بيان چنين قصههايي؟
اينجا و در اين داستان لازمه روايت است يعني قصه و موقعيت رقص بسمل بايد با همين شيوه گفته شود اما چيزي نيست كه بخواهم بگويم الان به آن رسيدهام. در داستانهاي كوتاهي كه 25 سال قبل هم نوشتم ميتوانيد نمونههايي از آن را پيدا كنيد ولي خب هر قصهاي نميطلبد كه من چنين روايتي را بر آن بياورم.
اما سوال من اين است كه آيا احساس شما اين است نوع روايت امروز ما از جنگ بايد اينگونه باشد؟
نه، موقعيت يك آدم كه در يك اتاقك آهني در حال دست و پا زدن و جان دادن است. آدمي كه در همين موقعيت خاطرات روزهاي جنگش درجلوي چشمانش زنده ميشود و ... ميطلبد كه شيوه روايتش هم چنين باشد. او در حال عرضه زندگياش در 60 دقيقه است و شكل ديگري براي روايت باقي نميماند.
ولي خب بايد گفت كه اين شيوه روايت خيلي دست نويسنده را براي بيان امروزي از جنگي كه مدتهاست تمام شده است بازميگذارد. براي بيان فضاهايي كه كمتر سراغ آنها رفتهايم و از آنها روايت كردهايم اما قبل از همه اينها خود قصه بايد اين شيوه روايت را بطلبد. در رقص بسمل رفتار آدمها و نوع روايت و تفكرشان يك الگوبرداري از زمان حال خود ماست يعني در حال يك كار به ياد چيز ديگري ميافتيم. شما شخصيت اصلي رمان را دقيقا بر همين الگو شكل گرفته ميبينيد. آدمي كه در حال احتضار است اما هنوز تب و تاب دارد و خودش را مرور ميكند. هر چيزي ميبيند به ياد موضوعي ميافتد و ...
فصلبندي رمان و اسامي آن هم جالب است. اين عناوين از كجا آمده است؟
عنوان فصلها را با توجه به موقعيت قصه رقص اول، رقص دوم و... گذاشتم كه نمايي است از اتفاقي كه براي شخصيتها ميافتد. البته اين موضوع در ادبيات ما هم است، «رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست». حتي اگر در شكل نوشتن عنوان رمان هم نگاه كنيم آقاي عجمي يك دندانه براي «ص» رقص بيشتر گذاشته و به آن حركت داده است. شايد نوعي رقص ديگر ... همه آدمهاي قصه هم در حال تب و تابند و به هيچ چيزي كه ميخواهند نميرسند. البته جز ابراهيم كه راس ساعت به قراري كه در كنار رود فرات دارد، ميرود. به خاطر همين موضوع همه در طول آن به نوعي در حال جان دادن و پرپرزدن هستند و اگر اين موضوع را از آنها بگيريم ديگر چيزي براي آنها نميماند. آنها با همين زجر خودشان است كه مشغول شكلگرفتن و بودن ميشوند و لذا من براي هر كدامشان از عنوان رقص استفاده ميكنم اما رقصي كه براي هر كدام يك عنوان تپش و ضرباهنگ خاص ميگيرد، هم تپنده است و هم با روحيه آدمهاي فصل ميخواند. حتي بهتر است بگوييم اينها اسم فصل نيستند و برگرفته از حس آدمهايي است كه در آن فصل روايت ميكنند و نوعي از بودن كه آنها براي خودشان در نظر گرفتهاند. من سعي كردهام كه هر فصل هارموني و صداي خاص خودش را داشته باشد اما به هر حال پيوستگي مسكن هم حفظ شده است.
خودتان به عنوان نويسنده احساس ميكنيد دوباره بخواهيد فضاي روايي و موضوعي داستانتان را باز هم تجربه كنيد.
بله، البته بعد از نوشتن كار جديدي كه شروع كردهام. آخر مگر چه چيزي از جنگ نوشتهايم كه ديگر بخواهيم ننويسيم و بگوييم كافي است. به نظرم هيچچيز ننوشتهايم. شما براي نوشتن از جنگ بايد از موقعيت آن فاصله بگيريد و ببينيد چه نوشته شده و چه مينويسيد و بايد بنويسيد. خب شما قضاوت كنيد چه اثر شاخص داستاني از جنگ بعد از اين همه فاصله گرفتن از آن داريم. حالا اگر كسي هم پيدا شده و يك كار ضد جنگ نوشته فكر ميكند كار مهمي كرده است. منظورم از اينكه چيزي روايت نشده است، چيزي از جنگ است كه بتواند و بخواهد آن را به نسل الان معرفي كند. قصههاي زيادي از بطن حادثه داريم اما هيچكدام جنسي نيست كه بشود به مخاطب امروزي و با توجه به مناسبات زمان ارائه شود. خب اگر عنصر هنري يك قصه قوي بود تا سهدهه هم آن را سرپا نگه ميداشت ولي ميبينيد كه نبوده و نتوانسته است. الان راوي جنگ ما شده است اخراجيها كه يك لطيفه مستهجن است. اين است دفاع مقدس ما؟ اگر جواب بله است كه خب هيچ، خنديدن و اشك درآوردن آن به تبع باليوود و فيلمفارسي اهميتي ندارد. شما بايد به دنبال تصوير باشيد، آيا تصوير ما از جنگ اين است؟ اگر اين است كه ما هيچ چيز نگفتهايم، هيچ روايتي نكردهايم.
شعري که رسانه است
محسن فرجي
تهرانامروز
شعر مهجور و مظلوم است.اين حرف وشعار نيست.نيم نگاهي به تعداد جوايز خصوصي و دولتي در عرصه داستان بيندازيد و اين آمار را قياس کنيد با جوايز حوزه شعر. صفحات ادبي روزنامهها را ورق بزنيد و ببينيد که چقدر به داستان و نقد داستان اختصاص يافتهاند و چقدر به شعر. حتي اگر به سراغ پرفروشها هم برويم مجموعه شعري را نمييابيم که قابل قياس با داستانهاي پرمخاطب باشد امابا همه اين احوالات، اوضاع و احوال شعر نگران کننده نيست. يعني اين موضوع «بحران شعر» که در اين سالها بر طبلش کوفتهاند، به گمان من فريبي بيش نيست براي سرپوش گذاشتن بر ضعف شعرهايي که نميتوانند مخاطب بيابند. بله، حقيقت دارد؛ شعر در بازار نشر مکتوب جايگاه خودش را از دست داده، در نشريات هم چندان اثري از آن نيست. يعني در اين عرصه مظلوم و مهجور است اما در مقابل، فضاي مجازي به جايگاه و پايگاه امني براي شعر بدل شده است. کوتاهي و سهولت در خواندن و نوشتن، تاويل پذير بودن و زمان اندک بردن در خوانش، شعر را تبديل به يک رسانه کرده است؛ رسانهاي که حرف ميزند، راه ميرود، نفس ميکشد و ميتواند از شخصيترين احوالات آدمي تا واکنش شاعران به موضوعات روز اجتماع را برتاباند و نشان دهد.اين گونه است که در سايتها، کلوپها، وبلاگها و فضاهاي ديگر بيشترين کاربرد شعر را ميتوان ديد. حتي پيامکها هم از اصليترين منابع تغذيه خود شعر را دارند. اين است که شعر به عنوان يکي از کهنترين جلوههاي هنر و ادب ايراني همچنان به راه خود ادامه ميدهد اما مخاطباني امروزين دارد که تعلق خاطرشان به اين گونه ادبي را در فضاهايي ديگر ميجويند و مييابند. گاه حتي دفتر شعري به بازار نشر راه مييابد، چندان مورد اسقبال قرار نميگيرد و به فروش بالايي نميرسد اما نمونههايي از اشعار همان کتاب در فضاي مجازي دست به دست ميشود و در گودر و ريدر و خيلي جاهاي ديگر خوانندگان فراواني مييابد. با اين همه، همچنان جاي خالي شعر در فضاي مکتوب ادبيات مشاهده ميشود چراکه در فضاي مجازي نبود متولي (چه دولتي مانند ارشاد و چه خصوصي مانند ناشر) اتفاقات ناگواري را هم رقم زده است؛ گاهي به دليل نا آشنايي کاربران، شعر يک شاعر به نام شاعر ديگري منتشر ميشود. گاهي شاعر از انتشار شعرش و برداشتهايي که از آن در فضاي مجازي شده ناراضي نيست. علاوه بر آن، امکان نقد و بررسي شعرهاي منتشر شده در فضاي مجازي، در نشريات و روزنامهها نيست. حال آنکه اگر به شکل مکتوب و از طريق ناشري کتاب خود را منتشر کرده بود ميتواند منتظر نقد آن در نشريات ( ولو اندک) باشد يا جلوي انتشار موازي و غير قانوني اشعار خود را بگيرد. همه اينها نيازمند بازنگري در عرصه شعر وشاعري است تا بتواند هم در فضاي مجازي و هم در فضاي واقعي جايگاه درست و واقعي خود را بشناسد.
خبر
حضور هنرمندان ايراني
در جشن حزبالله لبنان
گروه 30 نفره هنرمندان ايراني كه به منظور انجام ديدارهاي فرهنگي و هنري و شركت در مراسم سالگرد جشن پيروزيهاي حزبالله به لبنان سفر كرده است، روز جمعه با حضور بر مزار عماد مغنيه در شهر بيروت، به مقام اين شهيد وساير شهداي مقاومت اداي احترام كردند. به گزارش روابط عمومي سازمان بسيج هنرمندان، هنرمندان ايراني همچنين در ديدار با «سيد هاشم صفيالدين» معاون سيد حسن نصرالله دبيركل حزبالله لبنان از تمايل خود براي تشكيل يك اتحاديه از هنرمندان جهان اسلام خبردادند. در اين مراسم «حسين قناديان» رئيس سازمان بسيج هنرمندان با اظهار علاقهمندي به تشكيل اين اتحاديه گفت: اين سفر در سالروز ولادت حضرت فاطمه (س) و آزادسازي خرمشهر انجام شده است وما اميدواريم به بركت اين ايام خجسته كه همزمان است با روزهاي جشن شما، به اتحاد فرهنگي بيشتري فكركنيم. وي افزود: جمع حاضر نويسندگان، موسيقيدانان، شاعران، منتقدان هنري و اساتيد هنر دانشگاهها هستند كه براي آشنايي بيشتر با نفوذ انقلاب اسلامي در دل مردم مسلمان لبنان و شنيدن دلايل پيروزيهاي مقاومت به اين جا آمدهاند.قناديان تصريح كرد كه همبستگي اعتقادي و همسويي در اهداف آزاديخواهانه دو ملت به ما اين فرصت را ميدهد كه خواستار وحدت عمل بيشتر فرهنگي بين دو ملت باشيم. در ادامه اين ديدار سيدهاشم صفيالدين معاون سيدحسن نصرالله ضمن خوشامدگويي به هنرمندان ايراني،حزبالله لبنان را يك حركت مردمي در قلب مسلمانان منطقه دانست و گفت: ريشههاي اين حركت در جنبش اسلامي حضرت امام خميني(ره) است و درادامه آن، در رهنمودهاي حضرت آيتاللهخامنهاي مشهود است.
معاون دبيركل حزبالله لبنان با تاكيد بر پيوستگي اعتقادي مردم مسلمان ايران ولبنان، افزود: شك نكنيد كه اگر راهنماييهاي لحظه به لحظه حضرت آيتالله خامنهاي نبود، ما اين پيروزيهاي بزرگ را نداشتيم. براي ما ايشان فقط يك رهبر عادي نيست بلكه بسيار فراتر از آن، يك الگو و راهنماي زندگي ومقاومت است.
انتشار مجموعه فرماندهان دفاعمقدس آغاز شد
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران، اولين اثر مجموعه «فرماندهان دفاعمقدس» در 10 فصل، ديدگاههاي محسن رضايي، غلامعلي رشيد، مصطفي ايزدي، حسين علايي، محمد دروديان و حسن روحاني را درباره شهيد احمد كاظمي دربر دارد. از جمله ويژگيهاي اين اثر چينش مقالات مربوط به زندگي اين فرمانده شهيد در كنار متن سخنرانيها و نقل خاطرات از سوي دوستان و همرزمان اين فرمانده شهيد پاسدار است كه جذابيت اين اثر را بيشتر كرده است. بخصوص در اين اثر نقش فرماندهي شهيد احمد كاظمي در فرماندهي و مديريت قوي در كردستان و قرارگاه حمزه سيدالشهدا (ع) و از بين بردن تمامي زمينههاي فعاليت گروهكهاي ضد انقلاب در غرب كشور به طور كامل تشريح شده است.يكي ديگر از بخشهاي كتاب «شهيد احمد كاظمي»، به متن سخنراني اين فرمانده جنگ در جمع رزمندگان در پايگاه انبيا (ع) شوشتر، در دوران پس از پذيرش قطعنامه 598 اختصاص داده شده كه در آن به تجزيه و تحليل عوامل موثر در پايان جنگ پرداخته است.