درباره مجموعه جيسون بورن به بهانه پخش از صدا و سيما
قهرمان ضد قدرت
ساخت و اكران سري فيلمهاي بورن، (كه قسمتهاي مختلفش در روزهاي گذشته از سيما پخش شدند) تازهترين پيروزي صنعت سينما در اقتباس از آثار جاسوسي است. سه فيلمي كه بر اساس سري بورن نوشته رابرت لودلام در هزاره جديد ساخته شدند، يك موفقيت هنري و تجاري براي كمپاني يونيورسال به حساب ميآيند. فيلم اول را داگ ليمان ساخته و دو فيلم بعدي را پل گرينگراس. آخرين قسمت اين مجموعه تابهحال، يعني اولتيماتوم بورن، ميان فيلمهاي اين مجموعه بهترين است و ختم جذابي براي داستان مامور سيآياي كه ناگهان به هوش ميآيد و متوجه ميشود حافظه و هويتاش را ربودهاند. پس بايد از ميان آتش و خون به دنبال سرچشمههاي سيستمي كه او را ساخته و پرداخته و بعد از كار انداخته، بگردد.
اين گرايش چپ در ادبيات جاسوسي، كاملا در برابر شكل همسو با سيستماش در مثلا داستانها و فيلمهاي مامور دوصفر هفت، يعني جيمز باند قرار ميگيرد. باند مدام از سوي سيستم محافظ خودش كه او را پرورانده، يعني سازمان جاسوسي بريتانيا براي ماموريتي تازه براي نجات جهان اعزام ميشود، در حالي كه در مورد بورن، او به قرباني سيستمي كه او را توليد كرده تبديل شده است. باند بيهيچ كمبودي؛ هويتاش را از سيستم ميگيرد و بورن در صورتي هويتاش را به دست ميآورد كه سيستم را نابود كند. پس تعجبآور نيست اگر ديگر فيلم مشهور – و البته ناموفق - بر اساس داستانهاي لودلام، يعني تعطيلي آخر هفته اوسترمن، كار استاد چپگراي آمريكايي، يعني سمپكينپا باشد.
سري فيلمهاي بورن هم حاصل كار فيلمسازان امروز هاليوود با سابقه ساخت آثاري هستند كه به نوعي در چارچوب هنر متعهد قرار ميگيرند. پل گرينگراس كه دو بورن آخر را كارگرداني كرده، ديگر فيلمهاي مشهورش را بر اساس وقايع مهم تاريخي، از جمله حادثه يازده سپتامبر (يونايتد 98) و شورشهاي كسب حقوق مدني ايرلنديها (يكشنبه خونين) ساخته است. مت ديمون به عنوان ستارهاي با گرايشهاي روشنفكري كه سابقه عمل مستقيم سياسي و اجتماعي دارد شناخته شده (بعضي از مهمترين فيلمهايي كه بازي كرده، از جمله چوپان خوب به كارگرداني رابرت دنيرو، آثاري با مايههاي ضد قدرت به حساب ميآيند) و توني گيلروي كه نويسنده مهمترين قسمتهاي اين مجموعه است، در ضمن نويسنده فيلمنامه آثار ديگري با مايههاي سياسي و افشاگرانه است، از جمله مايكل كلايتون با حضور جورج كلوني.
تهيه كنندگان بورن، توانستهاند كيفيت مجموعه را حتي با وجود تغيير كارگردان حفظ كنند. تنش همواره در اوج است. استفاده بديع از لوكيشنهايي در سراسر جهان، در عين حفظ تنوع، حال و هواي سرد و تيره و تاري به مجموعه بخشيده، ديمون مرز باريك ميان بازيگر كاراكتر و ستاره هاليوودي را از ميان برداشته و گرينگراس با آخرين فيلم به نمايش درآمده اين مجموعه يعني اولتيماتوم بورن، با همكاري مدير فيلمبردارياش اليور وود، استانداردهاي يك تريلر جاسوسي در هاليوود جديد را ارتقا بخشيده است.
حالا در خبرهاست كه كمپاني يونيورسال امتياز شخصيتهاي اين مجموعه را از خانواده لودلام خريده و توني گيلروي تازهترين قسمت اين مجموعه را براي اكران در سال 2012 بر اساس اين كاراكترها آغاز كرده است. در شرايطي كه ديگر كتابي از لودلام براي اقتباس وجود ندارد.
مديران يونيورسال بدون لودلام هم موفق خواهند بود؟ آيا سيستم همچنان خواهد توانست از هنرمندهاي ضد سيستم براي گسترش و در عين حال پالودن احتمالي خويش بهره بگيرد؟
نگاهي به مجموعه شعر «لب خوانيهاي قزل آلاي من» سروده محمد شمس لنگرودي
پنج شنبه است و تو پيشم نيستي *
شعر چيست؟ «شعر/ زبان پرندگان است/ بر درگاه سليمان/ وقتي كه پيامبري به غير تو/ در خانه نيست».
شعر چيست؟ « شعر/ گاهي پريدن گنجشكي شادمان است/ كه دقيقه اي ديگر/ پرنده اي ديگر/ او را ميخورد».
شعر چيست؟ «شعر/ مثل حرف زدن در خواب است/ اول ديگران/ و سپس تو را/ بيدار ميكند». آنچه خوانديد تئوري است. اما تئوريهايي نه خشك و رسمي به زبان همه كتابهاي تئوريكي كه ريز و درشت، درست و نادرست، ترجمه و تاليف اين روزها در بازار ادبيات پيرامون شعر وجود دارد.
آنچه خوانديد تئوريهاي شاعرانه شمس لنگرودي در باب فرديت شعر است كه البته تئوري هم نيست. شعر است. شعرهاي كوتاهي كه در كنار هم نشسته و نامي بر خود برگزيده چون«لب خوانيهاي قزل آلاي من». شمس لنگرودي در يكي دو سال اخير روزهاي پرشعري را گذرانده است آنچنانكه در همين چند ماه از سال جديد نگذشته جدا از دفتر شعر ياد شده، مجموعههاي «رسم كردن دستهاي تو» و «مي ميرم به جرم آنكه هنوز زنده بودم» از آثار متاخر او روانه بازار كتاب شده است. و البته اين اتفاق را بدون هيچ پيش نگرهاي بايد – در اين روزهاي بيشعري – اتفاق ويژه و شادي آوري دانست. اگر دو كتاب «رسم كردن دستهاي تو» و «مي ميرم به جرم آنكه هنوز زنده بودم» را به فرصتي ديگر حواله دهيم و بخواهيم مجموعهاي كه سه شعر آن را در ابتداي يادداشت در گيومه خوانديد از نزديكتر بررسي كنيم در نخستين گام و در تورقي آني در خواهيم يافت كه شمس لنگرودي با كتاب «لب خوانيهاي قزل آلاي من» به عرصه جديدتري در كارنامه شعرياش پا گذاشته و آن عرصه هم «شعر كوتاه است». پيشتر در مواردي اندك ديده بوديم كه شمس لنگرودي حساب خود را با شعر در سه يا چهار خط معين كند و حال در دست داشتن كتابي كه 111 شعر دارد و همه آنها از مشي جديد شمس لنگرودي در شعر يعني شعر كوتاه پيروي ميكنند امري مهم به حساب ميآيد. در گفتوگويي كه هنگام انتشار اين مجموعه در فروردين ماه با شاعر داشتم از او علت گرايشش به شعر كوتاه را سوال كردم. خواندن پاسخ شاعر خالي از لطف نيست شمس لنگرودي در پاسخ گفت:«خودم فكر ميكنم علت اين امر مشغلههاي فلسفياي است كه ذهنم با آنها درگير است. موضوعاتي از قبيل چيستي انسان و جهان. موضوعاتي درباره مفاهيم ازلي ابدي مانند عدالت و آزادي. تصور من اين است كه اينگونه تاملات مناسبتي با شعر كوتاه دارند. براي اينكه ميبينم در شعر كوتاه اين تاملات فلسفي وجود دارد. اما با همه اين اوصاف نميدانم دليل اصلي اين مسئله چيست. شايد حس ميكنم هر چقدر شعر كوتاهتر باشد تاملاتي كه در ذهن من است و آن تصاوير پيچيده و سوررئال را راحتتر ميتوانم اجرا كنم.» مسلما جدا از آنچه شمس لنگرودي بر زبان آورده در ساحت ادبيات غير از كوتاهي كه فرمت اصلي اين شعرهاست شكل شاعرانه داشتن و انتقال سريع مفهوم از ديگر وجوهي است كه اين شكل شعري طلب ميكند. پيشتر وقتي صحبت از شعر كوتاه ميشد نخستين نكتهاي كه به ذهنمان متبادر ميگرديد قالب فرا ايراني به نام «هايكو» بود. البته در ادبيات كلاسيك ايران هم قوالبي كه از اينگونه باشند را داشته ايم؛ رباعي، دوبيتي و خسروانيها از جمله قوالبي است كه هميشه شاعران دههها و سدههاي گذشته تلاش داشتهاند كه انديشه خود را در آن بگنجانند. اما اينكه در سالهاي اخير شاهد هستيم شاعراني از قوالب آزاد استفاده ميكنند تا در بيشكلي شكلي بيابند امري است كه در رده شاعراني چون شمس لنگرودي كمتر تجربه شده است. آنچه باعث شده است اين مجموعه شعر اثري موفق قلمداد شود را در شمس بودن شمس لنگرودي يا نام كوچكش نبايد يافت چرا كه خود ميگويد«محمد نيستم/ شمس نيست نام من/ چه كنم كه دروغهاي زيبا را/ بيشتر ميپسنديد.» ما در اين مجموعه با شاعري موفق روبه رو هستيم كه هم به طرز حيرت آوري رند است، هم طناز است، هم فيلسوف است و هم بيواسطه و لبريز عاشق است و همه اينهاست در اين شعر وقتي كه ميگويد: «وقت آمدنت ميبيني كه چقدر مهربان است/ راه/ در بازگشتت ببين/ چگونه برميگردد و/ هار/ ميشود.» توانايي شاعر در استفاده آينه وار از كلمه «راه» براي آمدن معشوق و «هار» براي رفتن او به واقع درخور تحسين است. اگر به دنبال فيلسوف سراينده اشعار هم ميگرديد به شعر آغازين اين دفتر نگاهي بياندازيد « تمامي روزها يك روزند/ تكه تكه ميان شبي بيپايان» شايد آن را با جملهاي قصار مثال كنيد! اما اگر كمي از پنجره شعر و ادبيات به اين دو خط نگاه كنيم دركي شاعرانه و فيلسوف مآبانه از روز و شب - كه هميشه دستاويز شاعران بودهاند براي خيال - را مييابيم كه تا بحال از پنجره هيچ شاعري رصد نشده است. هم ما را با مفهومي انسان محورانه و زميني از روزگار طرف ميكند و هم بيپرده اندوهي عظيم از اين شب پايان را به جانمان سرازير ميكند. مثل لباس زندانيها ميماند كه راه به راه از سفيد به سياه ميرسد و باز سفيد، اما آنچه پاياني بر آن نيست هستي ناباورانهاي به نام زندان يا شب است. و مسلما شاعر براي رسيدن به اين نگاه فلسفي راه درازي را آمده است كه بايد بابت رسيدن او به اين منزل و مهمان كردن ما به آن خانه از او سپاسگزار باشيم.
*بندي از يكي از شعرهاي دفتر
لبخوانيهاي قزل آلاي من.
نگاه راجر ايبرت به فيلم « سالت» تازه ترين اثر فيليپ نويس
يك اكشن كامل در قرن بيست ويكم
فيلم«سالت» يك تريلر عالي است. در اين فيلم نكات بسياري كه در فيلمهاي ضعيف آزار دهنده است وجود دارد در حالي كه آنها شما را آزار نميدهند بلكه لذت بخش هستند. در واقع اين فيلم پاسخي قوي به تمام فيلمهاي اكشن بد ساختي است كه در سراسر آنها سرو صدا و تصويرهاي در هم برهم اضافي به شما ارائه ميشود.
سالت، فيلم جذابي است با وسعتي كه نقاط مثبت بسياري از فيلمها را در خود جاي داده است. قانون فيزيك در اين فيلم همچون كارتونهايي مثل« رود رانر» متوقف شده است و اثري از قوانين فيزيك وجود ندارد. آنجلينا جولي كه در فيلم به اسم«اولين سالت» شناخته ميشود به سرعت باد در فضا حركت ميكند و حتي يك بار به پايين نگاه نميكند تا جايي كه او را در هلي كوپتردرحال پرواز ميبينيم.
او از بلندترين ارتفاعها ميپرد و در موقعيتهايي خود را قرار مي دهد كه هر لحظه امكان مرگش وجود دارد اگرچه آسيب قوزك پا سطحي تر از چنين اتفاقات مرگباري است. در اين فيلم آنجلينا جولي قسمتهايي را همچون كسي كه پاركور كار ميكند (رشته ورزشياي كه در آن ورزشكار ميدود و از روي مانعها و ارتفاعهاي بلندي ميپرد)، بازي ميكند. صحنهاي هست كه در آن جولي از هشت طبقه در كانال اسانسور به راحتي پايين ميپرد و از هر طبقه به راحتي سقوط ميكند. شما قرار نيست در اين نقد چيز زيادي از طرح فيلم بشنويد چراكه هيچ چيز ضروري وجود ندارد كه شما براي ديدن فيلم نياز به دانستن آن داشته باشيد و هرچيزي ميتواند براي لذت بردن شما از فيلم حياتي باشد.
اگر بخواهيم ساده بگوييم داستان جولي ماجراي زني است كه مصمم است تا جهان را يك تنه از يك ويرانگري اتمي نجات دهد.
البته فيلمنامه اين اثر خيلي مشابه داستانهاي نظيرش نيست و قرار نيست شاهد اتفاقات عجيب و غريبي كه در اينگونه داستانها به وقوع ميپيوندند باشيم ولي اينكه در طول مسير اينجا و آنجا شگفتزده ميشويم بسيار لذتبخش است و اين خوب است كه سالت از آن دست فيلمهايي نيست كه بر سر هر گره مدت زيادي را تلف كند و موقعيتها را بيدليل پيچيدهتر سازد. كشف هر رازي در داستان موقعيتي است براي خلق يك صحنه تعقيب و گريز. اولين سالت از موقعيتهاي بسيار صعبي كه امكان گريز از آنها وجود ندارد فرار ميكند و به مكانهايي كه امكان نفوذ به آنها وجود ندارد داخل ميشود و اين موقعيتهاي دشوار را يكي پس از ديگري با موفقيت پشت سر ميگذارد.
و تمام اين كارها را به تنهايي و با دست خالي انجام ميدهد بهعلاوه تعداد معدودي اسلحه و نارنجك و پرتابكننده راكتي كه دست ساز است. همانطور كه در مورد جينجر راجر گفته ميشود« او درست شبيه «فرد استر» است بهجز كفشهاي پاشنه بلندش» ميتوان گفت اولين هم درست يك جيمز باند است بهجز اينكه بدون كفش در برف راه ميرود.
در صحنهاي از فيلم، اولين در زندانگونهاي در كره شمالي در حالي كه دهانش را هم بستهاند به زمين بتوني زنجير شده است و اطراف او بنزين ريخته اند. اين همان صحنه اغاز فيلم است. قصد ندارم بگويم كه ايا او نجات پيدا ميكند يا نه.
او نقش يك جاسوس سي.آي.اي را بازي ميكند. البته حالا دارم جزئيات زيادي از داستان را مطرح ميكنم. نقش مكملهاي مهمي كه در اين فيلم حضور دارند را دو بازيگر به نامهاي ليو شرايبر و چيتل اجيوفر بازي ميكنند.
فيلم به وسيله«فيليپنويس» كارگرداني شده است كارگرداني استراليايي كه سبكهاي سينمايي متنوعي را تجربه كرده، از تريلر «تام كلنسي»گرفته تا درام درخشان و خشن Rabbit-Proof Fence.
دراين كار او پروژهاي را استادانه اجرا ميكند كه فيلمبرداري آن را«رابرت السويت» و تدوينش را«استوارت بيرد» و«جان ليگروي» برعهده داشته اند. اين فيلم صحنههاي تعقيب و گريز فوقالعادهاي دارد.
خوانندگان وفادار ميدانند كه چنين صحنههايي در كل تازگيشان را براي من از داست دادهاند ولي بههر حال يك صحنه خوب يك صحنه خوب است. آنجلينا جولي در نقش خود بهخوبي ظاهر ميشود و اعتقاد و تفكري كه چنين فيلمي نياز دارد را ارائه ميدهد.
او خود را با انرژي وحشيانهاي در فيلم رها ميكند و برخلاف انتظار، نماي يك سوپر قهرمان را بخود نميگيرد (با اينكه تمام ظواهر و مشخصههاي لازم براي اين نما را دارد) در حالي كه او در نقش يك مبارز با اراده مصمم و شجاع ظاهر ميشود. او چگونه بهنظر ميرسد؟
سالت راه نبوغآميزي براي دور زدن تاريخ پيدا ميكند و روسها را به عنوان چهره شرور داستان معرفي ميكند.
همه اين المانها و ساير نشانههايي كه اختصاص به اين ژانر دارند ويژگيهايي هستند كه تريلر بودن فيلم بر آن استوار است اما آنچه ستودني است اينكه شما ميبينيد يك ژانرسينمايي با اين كيفيت به تصوير كشيده شده است.
شطرنج با ماشين خباثت
«روال عادي»* نمايشنامهاي با دو كاراكتر است: يك خبرچين و يك كميسر. مكان نمايش مشخص نيست اما حال و هواي بلوك شرق دارد. البته در اين اجرا، پرچم سرخي كه روي ميز كميسر هست كه به تماشاگر خود فضاي امنيتي كشورهاي بلوك شرق را يادآوري ميكند.
كميسر مرد مقتدري است؛ محكم حرف ميزند و بين جملات مهم خود سكوتهاي معنادار ميكند. خبرچين ميآيد. از راهرفتن بازيگر نقش خبرچين پيداست كه بايد اين شخصيت را كمي دستوپاچلفتي، خجالتي، كمرو و حتي درمانده بدانيم.
فعلا در چهره او هيچ نشاني از خباثت نميبينيم، حتي به نظر ميرسد كه بسيار مرد زودباوري باشد. اما اوضاع به اين روال عادي باقي نخواهد ماند، زيرا كريير اين نمايشنامه را نوشته تا وارونه شدن موقعيت دو انسان را نشان دهد. يعني لحظهاي كه كميسر درمانده و خبرچين مقتدر است.
مسعود دلخواه در نقش خبرچين، چونان آدمي وسواسي، مدام با وسايلي كه روي ميز گذاشته، بازي ميكند، گاهي آنها را با دقت جا به جا ميكند، گاهي همچنان به آن زل ميزند كه نگاه تماشاگر را هم به وسايل روي ميز ميكشاند. او كلاهش را رها نميكند، مدام آن را در دست دارد و با لبه آن بازي ميكند.
گاهي اوقات تظاهر به رفتاري ميكند كه در عمق شخصيتش نيست، مثلا تظاهر به بلاهت، خجالت و حواسپرتي و.... تماشاگران نميدانند كه خبرچين تقريبا از همه چيز خبر دارد، اما با اين حال، وقتي كه ميگويد نام كارخانه را فراموش كردم، و يا وقتي كه ميگويد به ياد ندارم كه آن روز كجا بودم، حالتي به چهره خود ميدهد كه در پس آن نيشخندي آميخته با خباثت پيداست. همين نگاه متناقض خبرچين، تماشاگران را به خنده مياندازد.
كميسر، كه نقش آن را ايوب آقاخاني بازي ميكند، در مواجه با رفتارهاي متظاهرانه و منحرفكننده خبرچين، معمولا سكوت ميكند، با تعجبي خشمگينانه به او زل ميزند و با دقت منتظر حركت بعدي او ميشود. درست مثل بازي شطرنج، اما شطرنجي كه بازيكنان آن ناگهان حركاتي دور از انتظار ميكنند.
خبرچين شاه خود حركت ميدهد، كميسر با تعجب ميايستد، مستاصل است و نميداند كه در چنين وضعيتي، كدام حركت، بهترين حركت است؛ پس از سرناچاري بياهميتترين و غيراستراتژيكترين مهرهاش را حركت ميدهد تا باز هم فرصت بيشتري براي فكر كردن پيدا كند.
بنابراين همان حركتي كه كميسر از سر استيصال صورت داده، عامل برافتادن اصليترين مهرههايش خواهد شد. دكور «روال عادي» بيش از هر چيز امكان بررسي و مقايسه اين نمايش و بازي شطرنج را براي ما فراهم ميكند. كميسر و خبرچين مانند بازيكنان شطرنج در دو سوي ميز نشستهاند، ميز آنها روي صفحهاي شطرنجيشكل است، (البته نه به صورت سياه و سفيد)، حتي ميتوان نوع ديالوگپردازي آنها را هم با شطرنج مقايسه كرد. تقريبا در دقايق پاياني نمايش كه درگيري و كشمكش اين دو به اوج خود رسيده، هر جملهاي كه از دهان خبرچين خارج ميشود، به منزله عقبنشيني كميسر است. اين عقبنشيني و حملههاي ظريف خبرچين، ماحصل فرآيندي است كه براي شكست قطعي كميسر طراحي شده.
اگر بخواهيم تصوير واضحتري براي اين نمايش ترسيم كنيم، لاجرم بايد آن را چنان وضعيتي بدانيم كه در آن، خبرچين با تكضربههاي ظريف خود، آرام آرام كل هيبت و پيكر مقتدر كميسر را خرد كرده و فرو ميريزد. مسعود دلخواه، در لحظه فروريختن كميسر هرگز چهره مقتدري به خود نميگيرد. طوري كه حتي در اوج پيروزي هم او را خبرچيني با رفتارهاي متظاهرانه ميبينيم، اما وقتي كه كميسر نوشتن عليه خود را آغاز ميكند و خبرچين به پيروزي قطعي ميرسد، چهره بازيگر دگرگون ميشود، خباثتي كه تا كنون پنهان بود آشكارتر ميشود، حالا صداي رعد و ريزش ناگهاني باران را ميشنويم و نوري را ميبينيم كه روي چهره خبرچين ميتابد و بدينترتيب نمايش در اوج پيروزي خبرچين تمام ميشود.
* نمايشنامه «روال عادي» نوشته ژان كلود كريير (ترجمه اصغر نوري) است كه با كارگرداني محمدرضا خاكي در تالار سايه تئاتر شهر اجرا ميشود.
بكش ولي نصيحتم نكن
اعتماد يا اعتقاد؛ مسئله اين است!
حسين سهيلي زاد با «فاصلهها» يك قدم از دلنوازان جلوتر رفت و دست كم ضرباهنگ بهتري به روايت بخشيد. اما فاصله آن تا يك سريال استاندارد طولاني است.اينكه موضوع فاصلهها بهروزتر و جوانپسند است يا به قول برخي مثل زيرهشت،پر از غم و اندوه نيست جاي خود اما انتخاب هر سوژه جذابي و طرح و بيان برخي مسائل و مثلا عبور از بعضي خط قرمزها نميتواند دليل برجذابيت سريال باشد.بيش از سوژه چگونگي روايت آن و پايبندي به مولفههاي بصري و ساختاري يك قصه و شيوه ديالوگ پردازي و پرسوناژهايي كه خلق ميشود درتوليد يك اثر مطلوب نقش دارد. ميان دلنوازان و سريال جديد سهيليزاده فاصله چنداني ازحيث مضمون و فرم وجود ندارد و لحن و بيان قصه هم بسيار به هم نزديكند. دوز شعارزدگي در فاصلهها نسبت به دلنوازان نهتنها كم نشده كه رنگ و لعاب بيشتري هم به خود گرفته است.
مضمون اصلي و احتمالا پيامي كه قرار است به اين واسطه به مخاطبان منتقل شود شكاف نسلها و پيامدهاي آن است.البته اين شكاف واجد ظرفيت دراماتيكي بالايي براي قصه پردازي و بازنمايي بسياري از مسائل ريز و درشتي است كه در واقعيت اجتماعي، متبلور است. بنياد اصلي اين مناقشه هم در اختلافات مذهبي و اعتقادي، بروز مييابد و هسته معنايي اين مناقشه در نقطهاي به هم ميرسند كه پاي اعتقادات در ميان باشد.چالش مهمي كه در روابط سعيد و پدرش وجود دارد متاثر از كشمكشهايي است كه از يكسو برساخته عقيده و توقعات آن است و از سوي ديگر در مرز عقده و احساسيگري حركت ميكند و آنچه در اين ميان بهتدريج از بين ميرود و فرسايش مييابد اعتمادي است كه نميتواند خلأ اعتقاد را پر كند و به جبران مافات بپردازد. اما آنچه در فاصلهها، آزاردهنده و دلخراش است تصويرسازي يكسويه و ترسيم اغراقآميز از مناسبات سعيد و خانوادهاش در كنار ديالوگ پردازيهاي به شدت شعار زده و گل درشت كه از فرط اغراق، به ضد خويش بدل ميشود. حجم اين ديالوگهاي اندرزگونه و ميل حريصانه فيلم به طرح شعارهاي پرطمطراق و نصيحتهاي اخلاقي و كلمات قصار بهحدي زيادي است كه بر وجوه نمايشي اثر ميچربد و تا حد صدور يك بيانيه اخلاقي – تربيتي پيش ميرود. همين رويكرد شعارمحور به خط كشي سياه و سفيد آدمها و شخصيتهاي داستاني منجر شده و با قطب بندي مطلق از خوب و بد به شخصيتپردازي كاريكاتوري ميرسد كه نه باورپذير است و نه تاثيرگذار. شخصيتهاي مثبت سريال مثل نقل و نبات، كلمات قصار و اندرزهاي حكيمانه از خود روايت ميكنند و آدم بدها نيز مدام در تباهي و سياهي فرو ميروند. فاصلهها از يك پارادوكس و تعارض آشكار در ذات خود برخوردار است بدين معني كه از فرم و شيوهاي در روايت قصه استفاده ميكند كه در مضمون و محتوايي آن قرار است به همين شيوه نقد شود.هرچند اين رويكرد، در طول اثر مدام شكسته ميشود و انگار تكليف كارگردان و نويسندگان اثر با حرفي كه ميخواهند بزنند و ايدهاي كه به تصوير ميكشند معلوم نيست. همين بلاتكليفي به سردرگمي مخاطب هم منجر شده و تماشاگر نميداند كه مثلا سعيد قرباني رفتار پدر و بزرگترهاي خود است يا اشخاصي مثل محسن يا دوست سعيد و عمويش، مظلوم واقع شده اند. فاصلهها اين قطب بندي يكسويه و شعاري را با تدوين موازي و روايت دوگانه از شخصيتهاي قصه تا جايي پيش ميبرد كه برخلاف نيت و گمان خويش،قهرمانهاي قصهاش در ذهن مخاطب به ضدقهرمانهاي غيرقابل تحمل بدل ميشوند. شايد تلاش سازندگان اين باشد كه در نهايت حقانيت محسن ( دانيال حكيمي) و تفكرات او را به اثبات برسانند و تصويري ايده ال و مثبت از وي ترسيم كنند اما محصول كار تا اينجاي سريال،برعكس شده يا دست كم خنثي بوده است.تمهيدات دراماتيكي كه در فاصلهها در دفاع از حقانيت برخي ارزشهاي مذهبي و اعتقادي صورت گرفته به قدري مستقيم،چكشي و شعاري است كه تاثيرگذاري اخلاقي و تربيتي آن را از بين ميبرد. اگر قرار بود تا تلويزيون، نسل جديد را با مدلهاي سنتي تربيتي، آموزش دهد ديگر چه نيازي به اين همه هزينه مادي و انساني براي ساخت سريال بود. وقتي قرار است كه حتي برخي پيامهاي اخلاقي و ارزشهاي تربيتي به تصوير كشيده شود واقعا بايد به تصوير كشيده شود نه اينكه در كلام و پند و اندرز باقي بماند. سريال ساخته ميشود تا از ظرفيت و پتانسيل نمايشي و سويه دراماتيكي آن براي انتقال بهتر و اثرگذارتر مفاهيم و ارزشهاي اخلاقي استفاده شود و مخاطب در برابر آن مقاومت يا لجبازي نكند اما فاصلهها با اتخاذ اين شيوه در روايت و بيان قصه خود دقيقا به نتايجي ضد خويش دامن ميزند كه محصول كار در نهايت نه ايجاد فاصله و شكاف بيشتر بين مردم و تلويزيون است.